هیرادهیراد، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

هیراد

نه ماهگی

سلام عشقم  اومدم بهت خبر بدم بالاخرا اون مروارید سفیدی که منتظرش بودم نمایان شد شما در تاریخ 11 مرداد اولین دندونت رو دراوردی مبارکت باشه ...
13 مرداد 1391

5/8

سلام به پسر گوگولی مامان خیلی وقته چیزی برات ننوشتم که صد البته تقصیر خودته که اینقدر شیرین و شیطونی که برای مامان وقتی باقی نمی مونه که بیاد و پای کامپیوتر بشینه خیلی شیرین و بامزه شدی چهار دست و پا راه میری و دستت رو به اجسام می گیری و بلند میشی عاشق میز تلوزیون هستی و تپ تپ میکوبی روی صفحه تلویزیون و و بعد دستگاه تلفن رو می اندازی زمین از یکماه پیش به این طرف کمتر پشت سرم گریه می کنی و وقتی میرم توی آشپزخونه یا اتاقها تند تند پشت سرم میای و حین چهار دست و پا که دنبالم میای با صدای بلند ذوق می کنی وقتی دراز می کشم کلا اسباب بازیهاتو ول می کنی و از سر و کول من بالا میری موقع خواب همش منو چنگ می زنی تا خوابت ببره و من حسابی ...
20 تير 1391

هفت ماهگی

پسر گلم دوباره مریض شدی آخه چرا ؟ اول گوش درد شدی گفتم چیزی نیست تب کردی گفتم از دندونته چهارشنبه پیش از مهد زنگ زدن که تب داری ساعت ١١ اومدم دنبالت بردمت خونه و ساعت ٣ رفتیم دنبا بابایی و رفتیم شمال شبش دوباره تب کردی و ما پنج شنبه بردیمت دکتر گفت که گوشت التهاب داره و سفکسیم داد و ٣ نوبت خوردی و تمام تنت ریخت بیرون شنبه بردیمت پیش دکتر خودت گفت ویروسیه و انتی بیوتیکت رو قطع کنیم و عقیده داشت بیرون ریختن تنت از عوارض سفکسیمه خلاصه دو روزه که پیش مادربزرگت هستی که زحمت کشیده اومده خونمون تا از شما نگهداری کنه .... دلم رو کباب کردی مامانی دیشب اینقدر تب داشتی که هنوز حرف نیوفتادی هذیون می گفتی همش می گفتی بابا بابا..... الهی قربونت برم با...
1 خرداد 1391

شش ماهگی

خوشگل مامان تازگی ها خیلی بامزه شدی وکلی باهات عشق می کنم خودتو برای مامان لوس میکنی و وقتی بغلت می کنم خودتو می چسبونی به من ومنو می خوری توی مهد پسر خوبی هستی ومربی ات خیلی ازت راضیه وهمه میگن که خیلی خوش روهستی ماشالا وهمیشه به همه لبخند می زنی مامان قربونت توی مهد صبح ها فرنی وظهر ها سوپ می خوری و بهت ماست وابمیوه هم میدن ومن دیروز می خواستم بگم که من هنوز برات شروع نکردم که بابایی گفت اشکال نداره شب ها کمی بهتر از قبل می خوابی چون شیر خشک می خوری ومامان خیلی عذاب وجدان داره ولی راحت طلب شدی وقتی توی رورئک می ذارمت می دویی میای سمت من ووقتی ازکنارت بلند میشم گریه می کنی حتی اگه توی اشپزخونه باشم ومنو ببینی بازم گریه می کنی شب ها هم دوس...
10 ارديبهشت 1391

شش ماهگی

پسر قشنگم شش ماهگی ات مبارک امروز آخرین روز از مرخصی زایمان مامانیه و فردا باید برگردم هم خوشحالم هم ناراحت خوشحال از اینکه یک مدت از اجتماع دور بودم و به خاطر سردی هوا و نوزاد بودنت توی خونه حبس بودم و ناراحتم از اینکه باید تو رو به مهد ببرم البته برای اینده ات خوبه که از حالا وارد اجتماع می شی و باید گلیم خودت رو از اب بکشی و یه فرد اجتماعی بار میای ولی خوب از مریض شدن هات می ترسم هنوز نرفتی دو باره که سخت مریض شدی دیشب که بردمت دکتر گفت بعد مهد رفتن شاید حتی هفته ای یکبار مریض بشی البته دور از جونت شاید فردا مهد قبولت نکنه چون تب داری و به بابایی گفتم فردا مرخصی بگیره و من هم سه شنبه و چهارشنبه مرخصی می گیرم تا اول اردیبهشت ...
27 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیراد می باشد